به آدم ها نگاه میکنم... پی چه میدوند ؟ دنبال خالق هم هستند؟آنگاه که به غروب نگاه میکنم غم غربت بر دلم مینشیند... حس غریبی است.. حس غربت.. حس فراق... غمی که شاید از یک خاطره سرچشمه میگیرد.. این خاطره ی گم شده ی من کجاست ؟
دوست دارم به غروبی بنشینم... غم غربت در آغوش بگیرم...
غروب دلم میگیرد... غروب جمعه دلم میگیرد... همه اینو میگن... یاد غروب خود میفتم... چشمانم را مبیندم دیگر نمیخواهم آنها را باز کنم.. اما.. به امید دیداری بزرگ چشم میگشایم... امروزم هم شب شد.. امشبم هم روز شد... لحظه های عمرم شتابان مرا به گذرگاهی میبرند... گذرگاهی که شاید بنبست باشد... دیدار کجاست ؟
من نمیبینم... دیدن منم... من نمیشنوم شنیدن منم..
چه میشود تو را ؟ چرا عین آدم زندگیتو نمیکنی ؟
آدم... کدوم آدم ؟ کدوم آدم؟ تمام ذره های وجود من مستقل از من دارن کار خودشون رو میکنن.. مثل بقیه اجزای کائنات... اما چرا من فقط به همین چند تیکه گوشت و استخون میگم من ؟ یا همه ی هستی منم... یا اصلا حساب نیستم.. می فهمی ؟ من در این فراموش خانه فقط جستجو میکنم...
گلی گم کرده ام در دشت و صحرا
که این گل گشته بهر من چو رویا
گل من مظهر لطف و صفا بود
گل من با دل من آشنا بود
دریغا چون گلم نامد به دستم
به خار هم میرسم میبویم او را
که شاید در میان بوته خاری
بیابم بر دلم مرهم گذارم
+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 17:23 توسط tata
|
شب در چشمان من است
به سیاهی چشم های من نگاه کن
روز در چشمان من است
به سپیدی چشم های من نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشم های من نگاه کن
پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

تو کتاب رازِ اوشو اینجوری اومده بود:
وقتی زیر دوش هستید، حرارت آب را حس کن. در مورد آن فکر نکن فقط سردی یا گرمی آب را حس کن. ذهن خیلی ساده به شما میگوید: "آب سرد است". یا "آب گرم است". به همین سادگی. اما همین سادگی و تصور ذهنی آن، حس را از شما میگیرد. وقتی حمام میگیرید، فکر نکنید، فقط حس کنید، چیزی را هم تصور نکنید. دقت کنید همان لحظه ای که سعی می کنید درباره آب و دمای آن حرف بزنید، حس آن را از دست میدهید. حرف زدن زیاد باعث می شود تا درباره هرچیزی از عمق احساس خارج شوید.
همین کار را با افکارتان انجام دهید. یعنی آنها را هم حس کنید. با خود تکرار کنید اینها افکار من هستند و سعی کنید آنها را هم حس کنید. هیچکدام از این افکار مال شما نیستند. آنچه مال شما است، سکوت درونتان است. این سکون درونی را کسی به شما نداده است بلکه از روز اول با شما متولد شده است. اما افکار به شما داده شده اند و شما نسبت به آنها شرطی شده اید. اگر افکار مال شما نیستند، پس اهمیتی هم ندارند.
+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 11:33 توسط agah
|
گردن کش و مغرور در آستانه ی دروازه ی خیال به چه خیره گشته ای ؟ رویایی را مینگرم که خرامان میآید... و اما چی میشود اگر دروازه کوچک باشد و رویا بیش از اندازه بزرگ ؟ آه این یعنی رویا برای همیشه رویا باقی خواهد ماند و هرگز به واقعیت تبدیل نخواهد شد...
« عاشق: ای فسانه، فسانه، فسانه
ای خدنگ تو را من نشانه
ای علاج دل! ای داروی درد
همره گریههای شبانه
با من سوخته در چه کاری؟
چیستی؟ - ای نهان از نظرها
ای نشسته سر رهگذرها!
از پسرها همه ناله بر لب،
نالهی تو همه از پدرها -!
تو کهای؟ مادرت که؟ پدر که...
چون ز گهواره بیرونم آورد
مادرم سرگذشت تو میگفت
بر من از رنگ و روی تو میزد،
دیده از جذبههای تو میخفت
میشدم بیهش و مست و مفتون
رفتهرفته که بر ره فتادم
از پی بازی بچگانه،
هر زمانی که شب در رسیدی،
بر لب چشمه و رودخانه
در نهان بانگ تو میشنیدم...
***
افسانه: یک زمان دختری بودهام من
نازنین دلبری بودهام من
چشمها پر ز آشوب کرده،
یکه افسونگری بودهام من
آمدم بر مزاری نشسته
چنگ سازندهی من به دستی،
دست دیگر یکی جام باده
نغمهای ساز ناکرده، سر مست،
شد ز چشم سیاهم، گشاده
قطره قطره سرشک پر از خون
در همین لحظه تاریک میشد
در افق صورت ابر خونین
در میان زمین و فلک بود
اختلاط صداهای سنگین
دود ازین خیمه میرفت بالا
خواب آمد مرا دیدگان بست
جام و چنگم فتادند از دست
چنگ پاره شد و جام بشکست،
من ز دست دل و دل ز من رست،
رفتم و دیگرم تو ندیدی
ای بسا وحشتانگیز شبها،
کز پس ابرها شد پدیدار،
قامتی که ندانستیاش کیست،
با صدایی حزین و دلآزار
نام من در بن گوش تو گفت...
عاشقا ! من همان ناشناسم
آن صدایم که از دل برآید
صورت مردگان جهانم
یک دمم که چو برقی سرآید
قطرهی گرم چشمی ترم من...
***
عاشق: ای فسانه! خساناند آنان
که فروبسته ره را به گلزار
خس، به صد سال توفان ننالد
گل، ز یک تندباد است بیمار
تو مپوشان سخنها که داری...
تو بگو با زبان دل خود،
- هیچکس گوی نپسندد آن را-
میتوان حیلهها راند در کار،
عیب باشد ولی نکتهدان را
نکتهپوشی پی حرف مردم
این زبان دل افسردگان است،
نه زبان پی نام خیزان،
گوی در دل نگیرد کسش هیچ
ما که در این جهانیم سوزان
حرف خود را بگیریم دنبال:
کی در آن کلبههای دگر بود؟
افسانه: هیچ کس جز من ای عاشق مست!
دیدی آن شور و بشنیدی آن بانگ
از بن بامهایی که بشکست،
روی دیوار هایی که ماندند
در یکی کلبهی خرد چوبین،
طرف ویرانهای - یاد داری؟ -
که یکی پیرزن روستایی
پنبه میرشت و میکرد زاری،
عاشقی بود و تاریکی شب...
باد سرد از برون نعره میزد
آتش اندر دل کلبه میسوخت
دختری ناگه از در،درآمد
که همی گفت و بر سر همی کوفت:
«ای دل من، دل من، دل من!»
آه از قلب خسته برآورد
در بر مادر افتاد و شد سرد...
این چنین دختر بیدلی را
هیچ دانی چه خوار و زبون کرد؟
عشق فانی کننده، منم عشق
حاصل زندگانی منم، من
روشنی جهانی منم،من
من،فسانه، دل عاشقانم،
گر بود جسم و جانی منم من
من گل عشقم و زادهی اشک... »
افسانه دختر اثیری نیما
+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 13:31 توسط tata
|
چرا آزاد نیستم حرف بزنم؟ نه اشتباه نکن نمیخوام سیاسیش کنم.. در مورد چیز ساده تری حرف میزنم.. اگر از خدا بدم میاد چرا نمیتونم فریاد بزنم؟ از چی میترسم؟ از خدا؟ نه! از مردم میترسم... میدونی از فردا مثل یه کافر نکبت جهنمی قاچاقچی معتاد ... بهت نگاه میکنن...
اما بی خیال... امروز میخوام فریاد بزنم... خدایا ازت بدم میاد... اگر هم نیستی... نباش.. خودمونی، دیگه حوصله ندارم از کارات سر در بیارم.. دیگه نمیخوام به تحیر برسم.. وجدتم واسه خودت نگه دار... به قول دوستت هنوز وقتش نشده... اگه اینجوریه میخوام هیچ وقت وقتش نشه... لج نکردم... کارم از لج بازی گذشته... تا به حال انقدر باهات صادق نبودم میتونم این رو قسم بخورم.. قسم بخورم؟ اما به چی؟ آدم به چیزی قسم میخوره که براش حرمتی داره.. من برای خیلی از آفریده هات حرمت قائلم.. پس لابد برای تو هم حرمت قائلم... اما اینا چیزی رو عوض نمیکنه من همچان از تو بدم میاد..
حس میکنم بار سنگینی رو از دوشم برداشتم.. چه ازت بدم بیاد چه خوشم بیاد هیچ فرقی برات نداره.. میدونم... این زمان لعنتی.. خدا چرا ؟ جواب! دیگه واقعا دنبال جواب نیستم.. نمیدونم باید خوشحال باشم یا زار زار گریه کنم... احساس ماجراجوی خسته ای رو دارم که به خاطر سرمای زیاد از کشف قطب جنوب باز مونده وداره به سمت سرزمین های گرمسیر تغییر مسیر میده.. از طرفی چون افسانه ی شخصیش رو تا آخر نپیموده، ناراحته و از طرفی از اینکه دیگه از دست اون سرمای زننده خلاص شده خوشحاله.. براستی چه احساس بدی.. ماجراجو میدونه حتی اگر برای همیشه در سرزمین های گرم به همراه زنان زیبا و ثروت فراوان زندگی کنه هرگز نمیتونه افسانه شخصیش رو نادیده بگیره.. و همیشه غصه خواهد خورد و روح سرگردان و غمگینش حتی قرنها پس از مرگش رویای رفتن به قطب جنوب را در سر خواهد داشت.. ماجراجو خسته است و نمیداند تصمیمش تا چه اندازه نادرست است.. ماجراجو به اقبال خود میخندد و آرزو میکند: ای کاش نبودم.. و شاید بگوید: خداوندا از تو بیزاری میجویم.. شاید اندکی بعد خود را به دریا بیاندازد و خود را میان کوه های یخ ناپدید سازد تا شاید این گونه خلاص شود.. ماجراجو اعتقادش را به زمان از دست داده بود..
و اما من.. 
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 0:50 توسط tata
|
در جدال ثانیه ها چه مهم است؟ غم ها و قصه ها؟ چه مهم است؟ شادی ها و خنده ها... چه مهم است؟ فراز ها و نشیب ها... هر چه که هست میگذرد و همه میمیریم و من خواهم مرد...
بی تو مهتاب، شبی باز از آن کوچه گذشتم...
برای چه انقدر سرگردانم؟ به دنبال چه هستم؟ دلم آرامش میخواهد... با این همه مسکن و قرص اعصاب باز هم دلم مسکن میخواهد. فردی در کتابی میگفت فقط آدم های احمق برای خود دل می سوزانند.. و به قول مادرم این از همه بدتر است.... انگار چند دقیقه ی پیش بود که شیفته ی مسیری شدم و راستی که چه قدر زود گذشت.. فردا چه میشود... نمیخواهم بگویم فردایم مثل روز برایم روشن است... اما میشود خاموشی، سردی و نمناکی را هم از پس این ثانیه ها حس کرد... باید یادم باشد که حق ندارم برای خودم دل بسوزانم...
و خدایی که از دید من هماره پنهان است و از دید خود هویدا! و کاش و کاش و کاش و کاش و کاش این گونه طی نمیشد...
ما یا من؟ ای موجود دو پا ای کاش میدانستی تا چه اندازه ...
+ نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 0:27 توسط tata
|
روانشناسی در درجه اول علم خودآگاهیست و در درجه دوم علم روان ناخودآگاه و بررسی روان ناخودآگاه به صورت مستقیم امکان پذیر نیست که ناخودآگاه واقعا ناخودآگاه است و ما فقط میتوانیم راجع به آثار و نتایجی صحبت کنیم که از ناحیهای در ذهن به این نام، نشأت گرفته است.
حدود یک سوم تا نیمی از حیات آدمی در وضعیتی ناخودآگاه صورت میگیرد.در دوران اولیه کودکی و نیز هنگام خواب و حتی دوران بیهوشی بعداز عمل جراحی و یا ضربههای مغزی،انسان وارد این قلمرو میشود.
با این حساب خودآگاهی در مقابل ناخودآگاه مانند پوستهایست از یک کره عظیم که درونش ناخودآگاه شخصی و جمعی قرارگرفته که از آن ناآگاهیم و در واقع فقط شواهد غیرمستقیمی داریم که از این ناحیه هشیاری ما صحبت میکند و البته بعضی شواهد علمی مبنی بر وجود آن ناحیه هم در اختیار داریم.
به دلیل پوستهای بودن و حجم کمتر خودآگاه نسبت به ناخودآگاه، خودآگاه در یک لحظه معین فقط مقدار کمی از مطالب مرتبط و همزمان را در خود دارد و مابقی مطالب راجع به هر موضوع در انباری ناخودآگاه میماند و ما فقط توسط توالی لحظات خوداگاه به تدوام و ادراک عمومی و آگاهی از جهان خودآگاه میرسیم و هرگز قادر نیستیم به تصویری از یکپارچگی و کلیت دست یابیم و مثل آنست که همیشه از یک شکاف باریک به موضوعات نگاه میکنیم و فقط از آن زاویه میتوانیم یک محدوده و یک لحظه ویژه را ببینیم و باقی تیره و تار است. در واقع ناحیه ناخودآگاه وسیع و پیوسته و ناحیه خودآگاه، محدود و لحظهایست!
بدین ترتیب یونگ معتقد است آنچه ابتدا به صورت واضح وجود دارد ناخودآگاه است و در واقع این خودآگاه است که از ناخوداگاه مشتق میشود. مثلا غرایض جزئی از ناخودآگاه هستند و از کودکی ما آغازمیشوند و کم کم فرایند خودآگاهی ما شکل میگیرد که این فعالیت آگاهانه به کوشش زیادی نیاز دارد!
برگرفته از کتاب
اصول نظری و شیوه روانشناسی تحلیلی یونگ
عاطفه - وبلاگ مشق روان
+ نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 23:16 توسط agah
|
عقل گوید: "شش جهت حدست و بیرون راه نیست" عشق گوید: "راه هست و رفته ام من بارها"
عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد عشق دیده زان سوی بازار او بازارها
ای بسا منصور پنهان زاعتماد جان عشق ترک منبرها بگفته برشده بر دارها
عاشقان دُردکش را در درونه ذوق ها عاقلان تیره دل را در درون انکارها
عقل گوید: "پا منه کاندر فنا جز خار نیست" عشق گوید عقل را: "کاندر تو است آن خارها"
هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن تا ببینی در درون خویشتن گلزارها
شمس تبریزی تویی خورشید اندر ابر حرف چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها
"حضرت مولانا"
+ نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 0:36 توسط agah
|