تبليغاتX
گفتگوی درونی
روزی بهلول بر هارون‌الرشید وارد شد.

خلیفه گفت: مرا پندی بده!


بهلول پرسید:

اگر در بیابانی بی‌آب، تشنه‌گی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه‌ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه می‌دهی؟

خلیفه گفت: صد دینار طلا.


بهلول پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟

خلیفه گفت: نصف پادشاهی‌ام را.


بهلول پرسید:

حال اگر به حبس‌البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می‌دهی که آن را علاج کنند؟

خلیفه گفت: نیم دیگر سلطنتم را.


بهلول گفت:

پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1390ساعت 15:11 توسط agah |

نه مرادم نه مریدم

نه پیامم نه کلامم

نه سلامم نه علیکم

نه سپیدم نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم

نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

نه گرفتار و اسیرم

 

نه حقیرم

نه فرستادۀ پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم چُنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

حقیقت نه به رنـگ است و نه بـو نه به هــای است و نه هــو

نه به این است و نه او نه به جـام است و سَبـو

گر به این نقطه رسیدی

به تو سر بسته و در پرده بگویــم

تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را

آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی خودِ تو جان جهانی

گر نهانـی و عیانـی

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی تو خود اسرار نهانی

همه جا تو

نه یک جای

نه یک پای

هَمه‌ای

با هَمه‌ای

همهمه‌ای

تو سکوتی

تو خود باغ بهشتی

تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

نه که جُزئی

نه که چون آب در اندام سَبوئی

تو خود اویی بخود آی

تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و

بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی

و گلِ وصل بـچیـنی...

+ نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1390ساعت 11:32 توسط agah |

ساعت پنج ُ دو دقیقه ی بامداد است !

از سر ُ صدای گربه ها در آن سوی پنجره

احساس ِ آرامش می کنم !

نفس ِ سرد ِ مرگ را بر گردنم احساس می کنم !

گاه به سرم می زند که خانه را به آتش بکشانم ،

تا او را بسوزانم ...

ولی خودکشی..

بدترین "تابلوترین جلوه ی خودخواهیِ" غرور است !

+ نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 5:2 توسط agah |

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

+ نوشته شده در یکشنبه 25 اردیبهشت1390ساعت 18:39 توسط agah |

ز کار و بار و یار و دل بر گذر؛

دود سیگار را بگیر به عرش رو

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 فروردین1390ساعت 23:51 توسط agah |

درس امروز :


حساس نشو!

+ نوشته شده در شنبه 20 فروردین1390ساعت 2:28 توسط tata |

سال نو شده بود.. نگاهت برق میزد.. نگاهش برق میزد .. نگاهم به نگاهش.. به نگاهت .. لحظه ای تردید..

باورها باورها..

چرند چرند..

زیبایی زیبایی..

فهمیدن ..

کجا ؟

زمان..

تخته تخته ..

لیوان

شراب

میهمان.. میهمان ..

باران ..

خانه ..

میهمان خانه..

چهره چهره ..

سیگار..

عریان..

باد..

زوزه زوزه..

خیال خیال..

آتش ..

تاب ..

آبشار ..

گذر ..

فراموشی فراموشی ...

+ نوشته شده در سه شنبه 9 فروردین1390ساعت 15:43 توسط tata |